spacer

گلاره  و نارنج طلا

spacer

10/30/2002

.....عزيز
هر روز كه از اينجا بودن من مي گذره،هزار روز از خاطراتم دورتر مي شم.
آفرينش هاي انسان،هميشه گذران است.
شايد من كم كم شبيه تمام شهروندان اينجا شوم،اما هيچ كدام از شهروندان اينجا هرگز مثل من نخواهند شد.
آنها هرگز نخواهند فهميد احساس محروميت براي يك جوان ايراني چه طعمي دارد.
امروز از صبح باران مي باريد.و من خود را من ديدم كه بيهوده و بي هدف زير باران راه من روم.
عجيب نبود كه چشمهايم به دنبال تو مي گشت.مي دانستم كه نيستي،اما دلم مي خواست بودي.با تو مي شد حرف زد،
مي شد از دلتنگي گفت....از احساسي كه براي هيچ كس به قدر من باور پذير نيست...دلتنگ شدن حتي براي خاطره ي
فوت كردن شمعهاي يك كيك تولد و شايد تمام بازي هاي تكراري كه هرگز ملال آور نخواهند شد.ولي آيا بايد
از محبت ها زنجير ساخت و از بستگي ها كوله باري سنگين وطاقت شكن؟
امروز بايد بدانم كه من ديگر آن دختر كوچكي نيستم كه مادرش هر صبح موهايش را مي بافت و بر سر هر
بافته يك روبان سفيد مي زد، آن دختر دانشجويي نيستم كه هر روز روي پلكهايش خط چشم سياه ميكشيد و
راه مي افتاد به سمت دانشگاه.بايد بدانم كه تو اينجا نيستي و من نبايد به ديدار هرچند تصادفي تو در هر نقطه اي از
شهر،هر كوچه و پس كوچه و هرجا كه مطمين هستم هرگز نخواهي بود دل خوش كنم.
امروز مي توانم گيسوانم را در آزادي اين فضاي بي اجبار به دست خنكاي نسيم دهم و تمام خيابان هاي شهر را بي قيد و آزاد
و بي هراس ،بدوم و بدوم و بدوم.....شايد تا آخر اين دنيا......
قربان تو......


10/29/2002

در چشم هاي شعله ورت آنروز چيزي نشسته و سركش بود
چيزي هم از قبيله ي خاكستر چيزي هم از سلاله ي آتش بود

در ني ني دو چشم درخشانت هم خنده برق مي زد و هم خنجر
در آتش نگاه پريشانت ،مابين مهر و كينه كشاكش بود

يك لحظه آن نسيم كه مي آمد وآن ابرهاي تيره كه مي رفتند
آنگاه چشمت-آينه ي روحت-آن ميشي زلال چه بي غش بود

وقتي كه آن سرود قديمي را شوريده وار زمزمه مي كردي
آنروز مويه هاي تبالودت در پرده ي كدام پريوش بود؟

گه گاه پلك هاي تو مي باريد خاكستري بر آتش چشمانت
آرامش موقّتت اما نيز مانند خواب باد ، مشوّش بود

هم شور مرگ در تو تجسّم داشت هم شوق زيستن،چه بگويم من،
زآن پرده ي شگفت كه جاياجاي با سرخ و آبي تو منقّش بود

در چشم هاي شعله ورت مي سوخت آن آتش بزرگ كه پيش از تو
باغ گل صبوري ابراهيم ،داغ دل صفاي سياوش بود

جان تو بود آنچه رها مي شد تا مرز عشق و مرگ يكي باشد
آري يگانه ي تو به تنهايي تير وكمان و بازوي آرش بود

تو گردباد بودي و پيچيدي بر خويش و تن ز خاك رهانيدي
مخروط وازگونه ي خشماخون! پرواز آخرين تو هم خوش بود


حسين منزوي


10/27/2002



10/26/2002

.....جان سلام،
تا آخرين لحظه در فرودگاه چشمهايم تو را جستجو مي كرد.احساسم اين بود كه ديگر باز نخواهم
گشت و دلم مي خواست ببينمت.نيامدي،مطمينم كه نتوانستي.حالا تو ديگر يك
دانشجوي ساده نيستي كه به ميل خودت سر كلاس نروي و به جايش بروي فرودگاه براي بدرقه
من.يك آدم مهم پشت ميز نشين شده اي.خنده ام مي گيرد.با همه احترامي كه براي تو در خودم
دارم،نمي توانم به تو به عنوان يك آدم مهم فكر كنم.انگار تو براي مهم بودن،براي پشت ميز نشستن،صدايت را به گلو انداختن
و روي صندلي گردانت چرخيدن خلق نشده اي.راستي تو بايد چه كاره مي شدي؟

در مدتي كه اينجا هستم،كم كم دارم خودم را به همه چيز عادت مي دم.مي داني
كه سخته.بعد از سالها زندگي كردن تو يك جا،يكدفعه بخواي همه چيز را ترك كني و خودتو
با يك عالمه چيز هاي جديد وفق بدي.
يك مرحله ي ديگه از زندگي من تموم شده به نظر ميرسه.انساني كه اين مدت
در من ساخته شده،انساني است كه هنوز تا من بيگانه هست.
مرحله ي توي تهران-اون شهر كثيف ولي دوست داشتني-زندگي كردن،سوار تمام اتوبوس ها
ي شهر شدن،توي تمام كتابفروشي هاي شهر وول خوردن،ساعتها در بوفه ي دانشگاه
با بچه ها مزخرف گفتن و خنديدن و سر كلاس نرفتن و...در زندگي من به پايان
خود رسيده.
تحول سنگيني است كه هنوز آنرا باور نمي كنم.دگرگوني گيج كننده و نگراني
آوريست.
يكبار ديگر هم اين احساس را داشته ام.شانزده-هفده ساله بودم،نگاه آدمها
ديگه نگاه به يك دختر بچه نبود.نگاه به دختري بود كه قد كشيده و بالغ شده
بود.نگاه خريدارانه اي كه برايم سخت عذاب آور بود.
حيرت گيج كننده ي آنزمان با معناي عميق تري به من باز گشته است.
چقدر به گوش دادن حرفهايت عادت داشتم.هرچند در واقع تو يكي از سنگ صبورها
ي من بودي.دلم ميخواد از خودم يك كتاب برات بنويسم.
....امروز غروب سخت دلم هواي آن كرده بود كه مثل گذشته بهت زنگ بزنم ،پاشي بياي پيش من ، برام حرف بزني و من گوش بدم...
اما خوب،من ديگه فهميده بودم با دستمزد كار كردن تو يك شركت كوچك و تا ابد
يك كارمند ساده ماندن نميشه براي هميشه زندگي كرد و خوشحال بود.
مگه بهترين تفريح هاي من چي بود؟فوقش رفتن به يك سينما و ديدن يك فيلم چرند
يا شركت در يك ميهماني خسته كننده.
فقط وجود دوستهام بود كه اون مدت پابندم كرده بود.و برام همين كافي بود
كه صبحها تا ميام پشت پنجره اول از همه كوههاي قشنگم را ببينم كه مطمين بودم كه فقط وفقط مال منه
وبس.
اما تا كي ميشد به بين چيزها اكتفا كرد؟زندگي من وسعت و آزادي مي خواست.چيزي كه نتوانستم آنجا پيداشكنم و به خاطرش سعي كردم همه چيز را عوض كنم.حالا در تازگي اين محيط،انگار دوباره زاده شده ام.پشت پا زده ام به تمام بي تكليفي ها،پذيرش هاي حسرت آ
آلود و خواستن هاي بي راه و به بن بست خورده.شايد آمده ام تا آرزوهاي تمام دختران شهر را تحقق ببخشم.
مثل تمام دختران شهر،با همان خاطرات عجيب،بغض هاي فرو خورده،آرزوهاي واخورده،عشق هاي مدفون شده،
دوست داشتن ها و دوست داشته شدن هاي بي راه وبي هدف و...
با نوشتن اينها براي تو آرام تر ميشوم.
باز هم برايت خواهم نوشت.
قربان تو......


10/21/2002

حرفي به من بزن...
حرفي به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم...
زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من
در ني ني چشمان تو
خود را ويران مي سازد....


10/20/2002

همه ي هستي من آيه ي تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه تو را آه كشيدم،آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب وآتش پيوند زدم.....


10/18/2002

همه مي دانند
همه مي دانند كه من و تو
از آن روزنه ي سرد و عبوس باغ را ديديم
و از آن شاخه ي بازيگر دور از دست
سيب را چيديم
همه مي ترسند
همه مي ترسند، اما من وتو
به چراغ و آب و آيينه پيوستيم
و نترسيديم
سخن از پيوند سست دو نام
و هماغوشي
در اوراق كهنه ي يك دفتر نيست

سخن از گيسوي خوشبخت من است
با شقايق هاي سوخته ي بوسه ي تو

زني كه صاعقه وار آنك رداي شعله به تن دارد
فرو نيامده خود پيداست كه قصد خرمن من دارد
هميشه عشق به مشتاقان پيام وصل نخواهد داد
كه گاه پيرهن يوسف كنايه هاي كفن دارد
كيم،كيم كه نسوزم من؟تو كيستي كه نسوزاني؟
بهل كه تا بشود اي دوست!هر آنچه قصد شدن دارد
دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق مي اندازد
دوباره عشق در اين صحرا هواي خيمه زدن دارد
زني چنين كه تويي بي شك شكوه و روح دگر بخشد
به آن تصور ديرينه كه دل ز معني زن دارد
مگر به صافي گيسويت هواي خويش بپالايم
در اين قفس كه نفس در وي هميشه طعم لجن دارد

حسين منزوي






10/17/2002

آن تيره مردمكها،آه
آن صوفيان سادهءخلوت نشين من
در جذبهء سماع دو چشمانش
از هوش رفته بودند
ديدم كه بر سراسر من موج مي زند
چون هرم سرخگونهء آتش
چون انعكاس آب
چون ابري از تشنّج بارانها چون آسماني از
نفس فصلهاي گرم
تا بينهايت
تا آنسوي حيات
گسترده بود او
ديدم كه در وزيدن دستانش
جمعيت وجودم
تحليل ميرود
ديدم كه قلب او
با آن طنين ساحر سرگردان
پيچيده در تمامي قلب من....
.... در يكديگر گريسته بوديم
در يكديگر تمام لحظهءبي اعتبار وحدت را
ديوانه وار زيسته بوديم


فروغ














اكنون تو اينجايي
گسترده چون عطر اقاقي ها
در كوچه هاي صبح
بر سينه ام سنگين
در دستهايم داغ
در گيسوانم رفته از خود،سوخته،مدهوش
اكنون تو اينجايي

چيزي وسيع و تيره و انبوه
چيزي مشوّش چون صداي دوردست روز
بر مردمكهاي پريشانم
مي چرخد و مي گسترد خود را
شايد مرا از چشمه مي گيرند
شايد مرا از شاخه مي چينند
شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد مي بندند
شايد....
ديگر نمي بينم.


فروغ











10/16/2002

ظرف عسل!دريچهءكندو!
آميزش حيا و هياهو!
دمسرد تفته! شاد غمنگيز!
خورشيد كهربايي پاييز!
ميدان!سراچه!كوي!خيابان!
دريا!كوير!باغ!بيابان!
چون رنگ جام هاي به ظاهر
با رنگ جامه ها متغير
گاهي به رنگ سرخ حنايي
گاهي به رنگ زرد طلايي!
زير هزار طاق سليمان!
محراب كفر!مسجد ايمان!
بيدار خواب قاب مورب!
آيينهء درشت محدب!
آونگ انتظار دقايق!
تا فصل انتشار شقايق!
گردونهء شمارش معكوس!
تا انفجار قطعي فانوس!
فانوس آفتابي دريا!
درياچهء سرابي صحرا!
آهوي دشت هاي تتاري!
اي چشم دوست!با توام آري

















10/15/2002

هر كه ز حور پرسدت رخ بنما كه:همچنين
هر كه ز ماه گويدت بام برآ كه:همچنين
هر كه پري طلب كند چهره خود بدو نما
هر كه ز مشك دم زند زلف گشا كه: همچنين
هر كه بگويدت ز مه ابر چگونه وا شود
باز گشا گره گره بند قبا كه: همچنين
گر ز مسيح پرسدت مرده چگونه زنده كرد
بوسه بده به پيش او جان مرا كه:همچنين
هر كه بگويدت بگو كشته عشق چون بود
عرضه بده به پيش او جان مرا كه:همچنين
هر كه ز روي مرحمت از قد من بپرسدت
ابروي خويش عرضه ده گشته دو تا كه:همچنين
...از تبريز شمس دين بوك مگر كرم كند
وز سر لطف بر زند سر ز وفا كه:همچنين


حضرت مولانا











































































10/13/2002

چشمان تو كه از هيجان گريه مي كنند
در من هزار چشم نهان گريه مي كنند
نفرين به شعرهايم اگر چشم هاي تو
اينگونه از شنيدنشان گريه مي كنند
بانوي من!چگونه تسلايتان دهم؟
چون چشم هاي باورتان گريه مي كنند
پر كرده كيسه هاي خود از بغض رودها
چون ابرهاي خيس خزان گريه مي كنند
وقتي تو گريه مي كني اي دوست!در دلم
انگار ابرهاي جهان گريه مي كنند
انگار با تو بار دگر خواهران من
در ماتم برادرشان گريه مي كنند
در ماتم هزار گل ارغوان مگر
با هم هزار سرو جوان گريه مي كنند
انگار عاشقانه ترين خاطرات من
همراه با تو مويه كنان گريه مي كنند
حس مي كنم كه گريه فقط گريه تو نيست
همراه تو زمين و زمان گريه مي كنند

حسين منزوي

حسن يك
حسن دو
حسن دنده به دنده
حسن چرا نمي خنده؟
تو دنياي شماها
كه آزادي تو بنده
حسن چه جوري بخنده؟
از اون روزي كه آدم تو دنيا پا گذاشته
از اون روزي كه شلاق دورنگي
روي گرده مردا جا گذاشته
ديگه جا واسه يك رنگي نمونده
حسن چه جوري بخنده؟
اگه كام جوونمرداي عالم مثه زهره
اگه شادي و مستي با دل عاشقا قهره
ولي زندگي ظالما شيرين مثه قنده
حسن واسه چي بخنده؟
حسن از بچه گيش رنگ صداقت رو نديده
فقط حرفي شنيده
حسن ميدونه اين حرفا چرنده
حسن چه جوري بخنده؟
حسن يك
حسن دو
حسن فصل خزونه
دلش درياي خونه
حسن روزي كه اين چشماي گريونو ببنده
...حسن شايد بخنده

حسن همايي

!


10/12/2002

let's nature be your teacher
let's love be your guide

و روزي ما دوباره كبوترهاي مان را پيدا خواهيم كرد
ومهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادري است
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است
و قلب براي زندگي بس است
...ومن آن روز را انتظار ميكشم
حتي روزي كه ديگر نباشم...

ا.بامداد


10/10/2002

خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد
كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت
شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود


10/08/2002

از من اي محبوب من با يك من ديگر
كه تو او را در خيابان هاي سرد شهر
با همين چشمان عاشق باز خواهي يافت
گفتگو كن
و به ياد آور مرا در بوسه اندوهگين او
بر خطوط مهربان زير چشمانت


10/07/2002

به نام خدا

شروع ميشوم آنجا توخام ميكني ام
به جادوي دل و آواز رام ميكني ام

سلام

گوش كن به صداي دوردست من در مه سنگين اوراد سحرگاهي
ومرا درساكت آيينه ها بنگر
كه چگونه باز با ته مانده دست هايم عمق تاريك تمام
خوابها را لمس ميسازم
و دلم را خالكوبي مي كنم
چون لكه اي خونين
به سعادت هاي معصومانه هستي

spacer
powered by blogger