spacer

گلاره  و نارنج طلا

spacer

11/24/2002

....جان سلام،
مدتيه كه نتوانستم چيزي بنويسم.نه اينكه وقت نداشتم،چرا وقت داشتم....يه موقع هايي هست كه حرف هم
داري ولي نمي تواني بنويسي.بهتره بذاري اين يك دانه برگ هم از درخت بيفتد،يا اين يك قطره اشك از چشمت،اون موقع
سبك بشي و بتوني بنويسي.
دارم عادت مي كنم،نه به اينجا،نه به مردماني كه چشمهاشون رنگ چشمهاي مردم خودت نيست،نه به هوايي كه
هيچ وقت مثل هواي سرزمين خودت هواييت نميكنه،....به حس و حالي كه دارم،به غربتي كه توي وجودم ريشه
دوانده،...به اينكه بتواني تمام تنهايي و دلتنگي خودت را با يك موسيقي ساده از بين ببري.يك آهنگ كوتاه كه تو را مي بره به روزهاي در اوج
بودن.روزهاي دراوجِ بودن براي من دو سه سال آخري بود كه آنجا بودم.روزهاي خواستن و خواسته شدن....دوست داشتن و دوست داشته شد......روزگار غريبي است.مگه من هميشه آرزو نمي كردم برم توي يك دهِ كوچك،يك جاي دور ، تو همان سرزمين خودم زندگي كنم؟.....بهم
ميگفتي تنها؟ميگفتم نه....با يك مرد كه تنها داراييش از مال دنيا يك ساز باشه....مي خنديدي....
نگاهت....
بهت مي گفتم از اين شهر خسته ام،دلم شير تازه ي گوسفند مي خواد.دلم صداي قوقولي قوقوي خروس مي خواد....دلم
لباس چين چيني و گل گلي دهاتي مي خواد.....مي خنديدي...
ماءمن گرم و آفتابي من كجاست اي غربت دير آشناي اين ديار؟ كوههاي بلند شهر من كه بر ذره ذره سنگهايش ، تكه تكه
دلم را چسبانده اند؟
نه...شكوه نمي كنم.خودم اين راه را انتخاب كرده ام.مگر من نبودم كه از تكرار و بيهودگي و بي هدفيهاي
زندگيم گريختم تا به آرمانهاي طلاييم دست يابم؟ برهنه از لباس غصه هاي دور و ديرين....رها از خستگي هاي هميشه،

برايت تا به حال از وضع زندگيم در اينجا ننوشته ام.شايد هرگز ننويسم.چه اهميت دارد؟ كار مي كنم؟ درس مي خوانم يا اصلا گدايي
ميكنم؟ تنها اين مهم است كه باران تند شده...تنه هاي نيمه لخت درختان برق مي زنند...خيابان برق ميزند...آدمها را پرواي
باران زير چترها پنهان كرده است....اما من باران را پذيرفته ام.
باران مرا ياد آن روز آفتابي مي اندازد....تو آمده بودي...با يك بغل گلهاي صحرايي...نارنجي...زرد...
قرمز....

اينجا با اولين كسي كه آشنا شدم،زن پير همسايه است . اگر حوصله اي بود برايش حرف مي زدم.از خودم
ميگفتم،مثل همه ي آدمهاي ديگر كه وقتي گرسنه نباشند از عشق قصه سر مي كنند،برايش مي گفتم كه يك نفر بود....در زندگي من هم
مثل همه ي بره هاي معصومِ گلّه كه راههاي تكرار شده ي يكديگر را دنبال مي كنند.....
اگر مي شد حرف زد، من از عشقهايي كه در دو سوي حصارهاي شيشه اي زندگي مي كنند حرف مي زدم....
مي دانم كه كنجكاو است و چقدر دلش مي خواهد كه من اشك ريزان حكايت عشقي را آغاز كنم كه مثلا در
دانشكده يا يك ميهماني خانوادگي شروع شد،براي مدتي زندگي مرا گل باران كرد...آنگاه مثلا من يا آنكس ،يكي از ما، بي وفايي كرد...يا
هردو....قصه تمام شد و ما همچون دو سرگشته ي راه گم كرده هر يك به سويي رفتيم....
شايد دوست دارد اين را هم اضافه كنم كه او اكنون ازدواج كرده است، يا نه، پشيمان است و دلش مي خواهد
به سويم باز گردد......
مسخره است.او هيچ نمي داند و هرگز نخواهد دانست كه حكايت دل من با تمام حكايت هاي دنيا فرق دارد......

قربان تو.........



11/23/2002

همه شب با دلم كسي مي گفت
”سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود، مي رود،نگهدارش”
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فرداها
روي مزگان نازكم مي ريخت
چشمهاي تو چون غبار طلا
تنم از حسّ دستهاي تو داغ
گيسويم در تنفّس تو رها
مي شكفتم ز عشق و مي گفتم
”هر كه دلداده شد به دلدارش
ننشيند به قصد آزارش
برود،چشم من به دنبالش
برود،عشق من نگهدارش”
آه اكنون تو رفته اي و غروب
سايه مي گسترد به سينه ي راه
نرم نرمك خداي تيره ي غم
مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار
آيه هايي همه سياه،سياه


11/17/2002

آخه عشقي كه تو قلب ما نشسته كاغذي نيست
مثل فولاده كه سخته تا نمي شه
تيكه هاش جدا نمي شه
استواره ، مثل كوهه ، مثل يك حقيقته كه گرچه تلخه با شكوهه
نور مهتابي ماهه كه به صورتت مي تابه
يا مثل غروب خورشيد پشت كوههاي بلنده
كه آدم دلش مي گيره
اما زندگي به اين غصه ها بنده
مثل بوي نون صبح زود و كوچه هاي خاكي
مثل اون جمله رو لبها توي لحظه هاي پاكي
يا مثل نفس كشيدن توي لخظه هاي آخر
كه پر از خاطره مي شي و دوستت دارم مي شه صداي آخر
مثل مرگ يك ترانه كه پر از صداي باده
يا تولد يه قصه تو يه قلب پاك و ساده
مثل موندن و نرفتن
مثل حرفاي تو و من
يا مثل صداي بارون تو شباي بي ستاره
كه چشات دو تيكه ابره هي مي باره، هي مي باره
مثل دست خسته ي من
كه رو شونه هات مي ذارم
توي لحظه ي جدايي كه مي باري و مي بارم
يا مثل خيسي شبنم روي سبزي گياهه
مثل پيچ گنگ جاده واسه چشمي كه به راهه
مثل شعله هاي آتيش توي شب هاي زمستون
يا مثل نگاه آخر كه مقدسه برامون
مثل اشكي كه رو گونه هات مي ريزه ،
عشقمون قدّ يه دنياس ، برامون پاك و عزيزه
كه ما خوشبختيم و عاشق
عاشق صداي بارون روي پوسيده ي ناودون
عاشق دستاي خسته،عاشق صداي قلباي شكسته
عاشق شباي مهتابي و جاده هاي رفتن
كه مي ريم به سوي دنياي تو و من
عاشق غروب دريا براي چشاي خسته
عاشق خطّاي كهنه رو يه دست پينه بسته
يا يه قاب عكس خالي كه چقدر خاطره داره
يا كه پرواز كبوتر زير ابر پاره پاره
هرچي دنيا رو جهنم بكنن هنوز يه روزن
راهيه براي دلهاي تو و من
هرچي رو بگيرن از ما
ما توي دريا اسيريم
اونو هيچ كس نمي گيره
تا كنار هم بميريم....


11/15/2002

پرسيد يكي ز من كه : معشوق تو كيست؟
گفتم كه فلان كس است، مقصود تو چيست؟
بنشست و به هاي هاي بر من بگريست
كز دست چنان كسي تو چون خواهي زيست؟


11/12/2002

.....جان سلام
ميداني،انكار كردن حقيقتي كه وجود دارد به همان اندازه احمقانه است كه زياده روي در پذيرفتن آن.
...وشايد به همان اندازه رنج آور است.ما آدمهاي عجيبي هستيم،يكتواختي ها را به اميد دگرگونيها به هم مي ريزيم اما هميشه دگرگونيها برايمان غم انگيز و حسرت آفرين
هستند.
...به عقربه هاي ساعت نگاه مي كنم...هر شب آنها را كوك كرده ام كه همه ي زندگي مراكوك كنند و به من فرمان دهند كه
گاه رفتن است.
اما من بايد بمانم....ميان ماندن و رفتن ديگر حكايتي نيست...آشكارا بر پرده ي كنايت نمي رود.

خاطره ها با من است.گفتند تنها صداست كه مي ماند...اما مگر بو نمي ماند؟.....پاييز است وبوي پاييز اينجا
كه از پنجره به درون اتاق مي ريزد مرا به دورها مي برد...پاييز چند سال پيش بود؟ يك سال؟
دوسال؟هزار
سال؟ در بي زماني عشق ، زمان مفهومي ندارد.احساسات روي هوا،روي باد،روي بوي فصل مي ماند و هر زمان
دوباره آن هوا ، آن باد و آن بو مي آيدتمام حس و حال گذشته را با خود مي آورد.
پاييز بود و آرامش بود،پاييز هست و آرامشي نيست.تو بودي....بزرگوار و آرام ....مي نشستي....ويولنسل را در آغوش
مي گرفتي ( و من هزار بار به آن ساز حسودي ام مي شد) ....آرشه....يك حركت و قلب من بود كه به جاي
سيمها مي لرزيد...مي لرزيد و تو آرام و صبور مرا برگ پاييز مي كردي و شكوفه ي بهار....
اينجا موسيقي هم مفهوم گذشته را براي من ندارد....غم شادي آفرين تنبوري نيست وحبس نفسي با شور دف.
....مي مانم.براي چه به نياز هاي معصومي كه حقيقت دارند تازيانه زنم؟مي مانم تا مردمي كه هرگز راهشان
با من يكي نبوده است از من گدايي اطمينان نكنند....اگرچه آوازهاي سرزمين مادري ام تا ابد در من
خاموش بمانند.
من به جستجوي شادي آمده ام.آن مفهوم غريبي كه در شهر آشناي خودم گم كرده بودمش و براي يافتنش به غربت زده ام.
آن ستاره ي دوردستي كه تنها در خطوط مهربان زير چشمان پدرم بود و لبخند گاه گاه نگاه مادرم .اگر مفهوم غم در
. زندگي كسي حلّ شده باشد ، ديگر هيچ چيز غم انگيز نيست.من به جستجوي شادي آمده ام. و نه خوشبختي.
خوشبختي چيز ملال آوري است.تنها به درد گاوها و تاجرها مي خورد.
پاييز هست و تو نيستي....عشق تا خودش ،خودش را انكار نكند هيچ كس هيچ بلايي نمي تواند به سرش بياورد.
...واي به روزي كه عشق به انكار خود برخيزد.
....من از انتهاي هرچه نسيم است مي وزم....و فرو مي ريزم با گيسوان سنگينم در دستهاي تو...و هديه
....مي كنم به تو گلهاي استوايي اين گرمسير سبز جوان را.
تو؟.....نه .هذيان است...هذيانهاي دختر تنهايي در نيمه شب يك سرزمين بي بهار...تو نيستي...شايد هرگز نبوده اي.
شايد از اوّل همه چيز هذيان بود...خواب بود. كابوس يا رويا؟فرقي نمي كند....به اندازه ي تمام آرامشي
كه به زندگي من دادي، اندوه هم دادي و دلتنگي.هرچند
ما سخاوت پيشه ايم و دل به هركس مي دهيم
پس نمي گيريم ديگر گوهر بخشيده را
فاصله اي هست بين زماني كه يك استخوان مي شكند و زماني كه درد شكستگي آغاز مي شود....براي من اين فاصله
به سر آمده.....
.....درد ميكشم...

قربان تو.......



يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم
جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم
ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم
گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم

هوروش نوابي


11/06/2002

.....جان سلام!
به قول فروغ ”آرامش دستهاي خالي را،اضطراب دستهاي پر نمي دانند”.اينجا،با هر قدمي كه براي پيشرفت و
بالا كشيدن خودم بر ميدارم،اضطرابي كه مدتي است در من خانه كرده،عميق تر ميشه.آنجا كه بودم،براي
دلتنگي هايم راه گريزي بود.يك قرار گروهي و ديدار با بچه ها ،چرت و پرت گفتن و خنديدن،و گاهي هم
كل كل كردن با هر كدومشون يا اصلا تنهايي رفتن به يك گورستان قديمي تو خيابان دربند و نشستن و زل زدن
به قبر يك شاعره ي جوانمرگ شده مي توانست اضطراب و تنهاييم را پاك از بين ببره.
اما حالا هي جمع ميشه روي هم و خدا مي دونه كي سر بر كنه.
مدتي بود كه به هر دري مي زدم تا بتوانم شرايط زندگيم را عوض كنم.از همه چيز خسته شده بودم.
از اون همه يكنواختي كه ريخته بود تو زندگيم و حالمو به هم مي زد.از بي هدفي واينكه حالا بالاخره امروز و فردا
بايد جواب يكي از اين جوانك هايي كه در خانه ات را ميزنند بدي و بري يك زندگي بي روح و بي عشق و مسخره
را باهاش شروع كني...بشي يك زن خانه و صبح دنبال خريد سبزي و عصر پاي درس و مشق بچه ات.
....يا اصلا نه...بموني خانه ي بابات و هي هر صبح بري سر كار و عصر خسته بياي خانه و دوباره فردا
همان و همان....
خوب،خودت مي دوني ظهور تو توي زندگي من يك حادثه بود،يك اتفاق....يك روز مثل همه ي روزهاي خدا آدم از خواب پاشه
و بره دنبال كار و زندگيش،بعد يكدفعه با كسي آشنا بشه كه مي تونه به زبون خشك و تشنه ي روحش طعم توت فرنگي
بده و به نگاه سردش رنگ پرتقالي.
حادثه ي عزيز زندگي من!با طلوع خورشيدوار تو ،تمام خستگي ها غروب كرد.....
اما ”هميشه فاصله اي هست،وصل ممكن نيست.”
قربان تو،......


11/02/2002

در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟
ورق ورق شب تقويم كهنه باره كنم؟
نشانه هاي تو بر چوبخط هفته زنم
كه جمعه بگذرد و شنبه را شماره كنم
براي خواستن خير مطلقي كه تويي
به هر كتاب ز هر باب استخاره كنم
شب و خيال و سراغ تو،باز مي آيم
كه بهت خانه ي در بسته را نظاره كنم
تو كي ز راه ميايي كه شهر شبزده را
به روشنايي چشمم چراغواره كنم؟
ز ياس هاي تو مشتي بباشم از سر شوق
به روي آب و قدح را بر از ستاره كنم
هزار بوسه ي از انتظار لك زده را
نثار آن لب خوشخند خوشقواره كنم
هنوز هم غزلم شوكراني است الا
كه از لب تو شكرخندي استعاره كنم

spacer
powered by blogger