spacer

گلاره  و نارنج طلا

spacer

1/26/2003

.....عزيز سلام
اين روزها ، با تمام فصلهايي كه درونم مي گذرد ، تلاش مي كنم تا بر رنج فايق شوم . مدتي بود كه حس مي كردم فكر و روحم از حركت باز ايستاده است. مدام با خود مي انديشيدم كه آن روح زاينده در من كجا رفته است . روزهاي بي حاصل و پوچ ، شبهاي سرگرداني و بي تكليفي.
من چيزي را در ذهنم به فراموشي سپرده بودم . شعله ي مقدسي كه خاموش مي شد و من بي آنكه بدانم در سرماي خاكسترش مي لرزيدم.
عزم كردم تا ترميم استخوانهاي شكسته ي هنرم را آغاز كنم : موسيقي . اين بار با تكيه بر رنج مقدسي كه در من آشيانه كرده بود و من بايست آن را مي سرودم . آنچه تا كنون مانع پيشرفت من شده بود ، تهي بودن از آلام و دردهاي بشري بود و من امروز دردكشيده و رنج برده به جستجوي شادماني و آرامشي
آمده بودم كه در اين دنياي خاكستري رنگ و مسموم و در تنگناي خودخواهي هاي انساني آنرا نيافته بودم .
نغمه هايي كه مدتها در ذهنم مي شكفتند ، مي باليدند و مي چرخيدند ...و من نشنيده شان مي گ رفتم ، اين بار با
تلاشي و كوششي پرورانده ونگاشته شدند تا من عصاره هاي رنج مقدس را به كساني كه رنج مي برند تقديمl كنم .
براي كسي كه به حقارت روح تسليم نمي شود ، زندگي نبردي دايمي با ناملايمات است . نبردي كه اغلب بدون افتخار مي گذرد و ميدان آن در خاموشي و انزوا گسترده شده است
. چه خوب است كه انسان هزار بار زندگي را از سر بگيرد و چه خوبتر كه هزاران بار آن را معنا ببخشد .
اكنون روزها و شبها ، پشت اين پيانوي قديمي ، مي كوشم تا زندگي بي ارزش را در راه هنر خود فدا كنم و به آنانكه در برابر چشمان من مي گريند ، مي لرزند ، مي سوزند و مي ميرند شادماني را هديه دهم .
بايد اين را صادقانه برايت بگويم ، من ديگر به جستجوي تو نيستم . "تو" براي من معناي عام پيدا كرده اي . چنان در هم جا تسري كرده اي كه من توان آن را يافته ام با قدرتي متعالي همه را دوست بدارم و با نگاهي پر از تلاوت و تسبيح روحاني همگان را بنگرم .
تو يك شخص نيستي ، تو روح زاينده ي جهاني و چون خون روشن خورشيد همه جا مي تابي . و من بايد بتوانم تا اين عشق ، اين رنج ، اين اراده و اين تألمات جانگداز دروني را بنوازم . بتوانم با موسيقي ام فرياد برآورم كه من شفاي روح مي خواهم ، من عشق مي خواهم ، من نور مي خواهم . بايد بنوازم تا آن هنگام كه كلمات به زنجير كشيده شده اند و شعر من گلاويز با الفاظ است ، اصوات را بنا سازم و فرياد دردمندانه ي عشق را سر دهم . عشقي منزه از يك شخص و يك چيز ، بسط يافته در همه كس و هم چيز ، براي تمام آنانكه عشق مي ورزند و براي تمام ارواحي كه نمي توانند عقيم بمانند
.
براي هركس تنها يك بار عاشق شدن كافيست تا بتواند براي هميشه به هم كس عشق بورزد....
"آينه اي در برابر آينه ات مي نهم تا از تو ابديتي بسازم" هزار هزار آينه در انعكاس هزار هزار خورشيد و هزار هزار آواز....
من تو را تا ابد مي نوازم.....

قربان تو .....


1/25/2003

دو دست خالي حسرت را گرفته ايم به هر سويي
سرِ شكسته به سنگي را نهاده ايم به زانويي

زمين خموش و زمان خاموش ، جهانيان همگي مدهوش
نمي رسد كمكي حتي ز مردمان خداجويي

كجا نشانه ز ايمان است؟دريغ و دغدغه ي نان است
اگر نشسته به دلهامان فروغ مبهم و كم سويي

به كارنامه ي انسانها عدالتي نشود اجرا
اگر نهي دل و سنگي را به كفه هاي ترازويي

اميد اي گهر ناياب! كجا نشان تو را جويم؟
نه مي روي و نه مي ماني ، مگر فريبي و جادويي؟

دل من اي دل بي آرام! ز جاي خيز و خروشي كن
بهار اگر برود زاين باغ ، چو گل درباره نمي رويي

زمان مستي و حيراني ، گذشته است و نمي داني
بيا گذشتن دوران را نظاره كن به لب جويي

تمام پنجره ها تاريك ز ابر تيره ي ترديد است
غبار غربت آنها را چرا به گريه نمي شويي؟

تمام زخم درونم را به گوش پنجره خواهم گفت
شبي كه رفته ام و از من نمانده حرف و هياهويي


هوروش نوابي


1/10/2003



1/09/2003

.
....عزيزم.آنچه كه مي نويسم از دفتر خاطرات دو سال پيش من است....ارمغان هاي يك پاييز...

همه ي خانه ي ما را هيجاني بيهوده چون تبي هذيان آلود به تكرار در خودگرفته است.اين گاهي اتفاق ميافتد.سالي چند بار از وقتي كه حيرت دوران بلوغ با معصوميت چشمهاي من آميخت. ..
چند سالي گذشته است.اين هيجان آميخته با نگراني سالي چند بار خانه ي ما را تصاحب كرده است.
وسوسه ها هميشه بيهوده مانده اند.يا من تسليم نشده ام يا بزرگتر ها....و من هنوز دختر خانه ي پدرم هستم.
بيرون از چهار ديواري اتاقي كه در آن نشسته ام أ نبض خانه به تندي ميزند و من _قهرمان اصلي ماجرا_
خاموش و مبهوت مانده ام . گويي خون در رگهايم نمي چرخد.
از ميان شكاف پرده ها فقط باريكه اي از آسمان را مي توان ديد.باريكه اي خاكستري رنگ و غم گرفته كه پرنده اي
هم در پهنه اش پر نمي زند.
برادر بزرگم از ميان دو لنگه ي در سر به درون اتاق مي كشد. نگاه مادرم هم
مي ماند.به من ميگويد: _اين بلوز مشكي را عوض كن.چرا لباس نمي پوشي؟
امروز همه به من محبت دارند. توجه دارند.فرمان ميدهند.مادرم هم چند دقيقه ي پيش گفت كه بهتر است بروم آرايشگاه.آيا چه كسي
خواهد آمد؟اين بار . امروز...ديگر تفاوت نمي كند.من حوصله ندارم. مي گويند جوان خوبي است.همه ي
مهرهاي سعادت را هم توي پيشانيش كوبيده اند: مهندس است . پولدار است قد بلند است.هميشه حكايت چيزي شبيه همين
بوده است و هميشه نا اميد كننده...
به گلهاي درون گلدان نگاه مي كنم.آنها را ديروز خريدم.فكر كردم شايد آنها به زيبايي ديدار ما بيفزايند
يا شايد به او بگويند كه من چقدر خوشحالم. اما از ديروز تا حالا همه چيز دگرگون شده است.گلها كه در رقصي غرور آميز
سر به بالا داشتند اكنون كمرشان خم شده و سر هاشان را پايين انداخته اند.فضاي اتاق از شور و انتظار تهي است.
تنهايي رخوت انگيز است.من تپش قلب خانه را احساس نمي كنم.سر و صدا ها را مي شنوم اما از دور . از خيلي دور...
...انگار اينجا نيستم.دلم ميحواهد گلهاي پزمرده و غمگين را از پنجره بيندازم بيرون.همه را با هم . با گلدانشان.

ديروز چگونه گذشت؟ به تندي و با يك شادي كودكانه.امروز روز ديگري است.انگار سالها بين ديروز و امروز فاصله بوده است.همه
چيز مثل يك خواب روشن در ذهنم است.از گلها كمك ميگيرم تا به خاطر بياورم....ديروز اينجا بود.همين جا نشسته بود.
روي زمين أ پشت به ديوار. به من نگاه مي كرد.نگاهش غم داشت .نه آنقدر از عشق . كه از پذيرشي حسرت آلود
و خواستني بيراه و به بن بست خورده....بي تكليفي ما فضا را پر كرده بود.
فكرها . حرفها و كلمات . همه پيش از آنكه راه بيفتند بن بست را مي ديدند و بر جا ميماندند.
در سكوت ما موجي بود از اوج آرامش و قعر نگراني.ديروز.....آيا حقيقت داشت؟
لحظه هاي شاد . لحظه هاي عميق و آرام روز گذشته رفته اند.ذهن من از آنها نقش هايي را نگه داشته.اما
فقط نقش هايي
خواهر كوچكم وارد اتاق مي شود:
_ميهمان مي آيد
در صدايش شوقي هست.به رويم مي خندد.از بيرون صداي جقجقه مي آيد.سرش را از پنجره بيرون مي كند و فرياد مي كشد:
جقجقه اي....
از توي كيف كوچكش پول بر ميدارد و مي دود بيرون. مادرم مرا به نام مي خواند:_غروب شد . حاضر نمي شوي؟
او موهاي صاف مرا دوست ندارد و خيال ميكند ممكن نيست كس ديگري هم آنها رادوست داشته باشد.
من امروز مهمترين فرد خانه هستم.فكر مي كنم ديروز مهمترين انسان روي زمين بودم.اما مطمين نيستم كه ديروز يك رويا
نبوده است...
خواهرم يك جقجقه خريده است و يك بادكنك.با شوقي سر شار وارد اتاق ميشود.من از نگريستن به بازيچه هاي كودكي
وحشت دارم چون به يادم مي اندازند كه بزرگ شده ام و باخته ام.انتظارهاي شوق آميز را براي رسيدن هلو هاي
باغچه . تعطيل شدن مدرسه . تابستان . سفر . عيد....آنروز ها توان سبك و سنگين كردن شادي ها را نداشتم
و همه ي اينها برايم به يكسان شوق انگيز بود.آن روزها كه تمام شدند همه چيز تمام شد.فقط شايد ديروز بود
....ديروز بود كه من براي لحظه هايي چند از انتظارهاي معصومانه ي كودكيم سرشار شدم.ديروز....وقتي از پله ها
پايين مي رفتم تا در را به رويش بگشايم . انگار از آخرين جلسه ي امتحان بيرون آمده بودم و پا تا به سر
شوق . به سوي تابستان آرام و طولاني خويش مي دويدم.

آسمان تاريك تر شده است.گلهاي توي گلدان چه زود مردند. آيا اين براي من حرفي نيست؟ غروب نزديك تر مي شود. هوا كه
تاريكتر شود انها خواهند آمد. يك مهندس بلند قد و پولدار كه من خيال مي كنم عينك تيره اي هم به چشم خواهد
داشت و موهايش سياه خواهد بود.با مادرش و خواهرهايش مي آيند اينجا. چرا من ؟ وقتي او مي توانست هركس ديگر را
هم بپذيرد . چرا من؟

ديروز هوا چه دير تاريك شد. هر روز كه آفتاب مي رود پيدا نيست در بازگشتش چه با خود خواهد آورد. هيچ پيدا
نيست.... اينجا نشسته بود . همين جا به ديوار تكيه داده بود و كودكانه از شادي لحظه ها سرشار بود. فقط من
بودم كه پرسشي چكش وار بر مغزم مي كوبيد كه "فردا؟..فردا؟"
فردا فقط سرگشتگي دود مانندي بود كه در پيش چشمان من مي چرخيد. شايد او هم نگران بود. نمي دانم...

خواهرم صداي جقجقه اش را بلند كرده است. برادر بزرگم يكبار ديگر سر به درون اتاق مي كشد و با لحني سردتر
و خشن تر فرمان مي دهد: _نشسته اي در و ديوار را نگاه ميكني؟بلند شو لباست را بپوش.
در را پشت سرش نمي بندد و من بيرون در مادرم را مي بينم كه تازه ترين لباسش را به تن كرده است. خوشحال
است و نگران. پدرم را ميبينم كه بازديدكنان قدم ميزند و همه چيز را به دقت بررسي مي كند.صداي جقجقه ي
خواهر كوچكم حوصله ام را تمام كرده است.

نگاه مادرم به نگاه من ميافتد .با خودش چه فكر ميكرد كه مي خنديد؟ خنده از لبانش ميپرد. به من ميگويد
:بلند شو خانم بلند شو عزيزم. كدام لباست را مي پوشي؟
شانه هايم را بالا مياندازم . دلم مي خواهد در اتاق را ببندم. او پرسشش را تكرار مي كند. ميگديم : _
نمي دانم...

چرا نمي توان گريخت؟ چرا نمي توان فرياد كشيد؟ چرا نمي توان دست به يك كار تسكين دهنده زد . مثلا گلها
را با گلدانش از پنجره بيرون انداخت؟
سرانجام رو به خواهرم مي كنم و فرياد مي كشم :_
اين صدا را خفه مي كني يا نه؟
با حيرت نگاهم مي كند. دلم مي سوزد. جقجقه را روي لبه ي پنجره ميگذارد و همچنان در من خيره مي ماند.
از جايم برمي خيزم. چه بايد پوشيد؟ صداي يك زن خواننده از ضبط سالن به گوش ميرسد ...نگاهم در آينه در نگاه
خودم مي ماند.
چه شوقي در خانه هست. من لباسي به رنگ آبي آسماني به تن مي كنم و موهايم را از
توي صورتم كنار مي زنم. خواهر كوچكم بادكنكش را به بازي گرفته است و گاه با هراس نگاهي دزدانه به چهره ي
سرد وخاموش من مي اندازد.مادرم در آستانه ي در ايستاده و به من مي نگرد :_زودتر عزيزم . الان سر مي رسند.
....من حرفي ندارم . پيش تر مي آيد . نزديك من مي ايستد و با نگاهي مهربان و نوازش دهنده در من خيره
مي ماند :_نمي داني چقدر آرزو دارم عروسي تو را ببينم. به رويش مي خندم . هيچ چيز مانند عشقي كه اين زن
به من داردبرايم تكان دهنده و تاثر آور نيست. اگرنه . به سادگي مي توانستم. در خانه را به هم بكوبم و
بروم.
او قصه را مي داند. اي كاش چنين با ترحم و نگراني توي صورت من به جستجوي درد و اندوه چشم نمي چرخاند.
من خودم را به آرايش چهره ام مشغول مي كنم. مي گويد :
_بايد قبول كني. يك روز...._اگر امروز نه فردا_ يكروز بايد به دنبال زندگيت بروي.
بحث من و مادرم هرگز به جايي راه نمي برد. كافي است از او بپرسم تو زندگي را چگونه تعريف ميكني تا رشته ي
اندرز ها را يك به يك به گوشهاي سنگين من بياويزد و زندگي خودش و خواهرهايش را براي صدمين بار براي من بازگو
كند.
او حرفش تمام نشده است.هيچوقت تمام نمي شود.:_اين پسر خوب است . فهميده است....زندگي مرتبي دارد....ديگر چه مي خواهي . تو را هم كه خيلي دوست دارد.

جواب مادرم را نمي دهم.مي خواهم فرياد بزنم او مرا مثل يك قرعه ي لاتاري انتخاب كرده است. اما ساكت ميمانم . چون فكر
ميكنم بي فايده است.

بغض اندوه نيست . نميدانم چرا نفسم تنگي ميكند. صداي زنگ در بلند مي شود و مادرم مي دود بيرون. من در اتاق را پشت سرش مي بندم.
خانه شلوغ مي شود. من صداي درهم زنهايي را كه همه با هم حرف مي زنند مي شنوم.
بي تفاوتي و آرامش وجودم جاي خود را به هيجاني غم انگيز مي بخشد. ديروز او اينجا بود. همين جا . پشت به ديوار
. روي زمين نشسته بود و مرا نگاه مي كرد . گلها هم زنده بودند . به من گفت :_
اي كاش مي توانستم بمانم.
شايد منتظر وسوسه اي از جانب من بود . اما من گفتم :_ بهتر است بروي .
اي كاش خواسته بودم كه بماند . از انتظار حرف زد :_شايد درست نباشد كه من از تو بخواهم منتظرم بماني.
_عاقلانه نيست . اين حسابها هميشه غلط از آب در مي آيند .
نگاهش را به چشنهايم دوخت :_تو ازدواج خواهي كرد . نه؟
كوشيدم همه ي اندوهم را زير چهره ي شنگينم پنهان كنم :_نمي دانم . شايد....
_فكر مي كني كي ؟
خنديدم:_ شايد فردا...شايد هرگز....
ما هيچيك نمي دانستيم كه فردا...حكايت تمام خواهد شد.

بادكنك خواهرم با صداي وحشت آوري مي تركد . تپش قلب من زياد شده است . به چهره ي
سرخورده و حسرت گرفته ي خواهرم نگاه مي كنم . چقدر به هم شباهت داريم . او به پاره هاي چروكيده ي
بادكنكش خيره مانده است و من به پاره هاي يك قصه ي از هم پاشيده . هر دو بغضي در گلو داريم. هردو در ماتم
بادكنك هاي رنگي به چهره ي يكديگر نگاه مي كنيم.
من جقجقه اش را به دستش مي دهم و صورتش را مي بوسم :_با اين يكي بازي كن.
ميدانم كه او را تسكين نداده ام . او هنوز به پاره هاي بادكنكش مي نگرد . دلم مي سوزد اما فكر مي كنم
كه ياد خواهد گرفت . به جقجقه اش دل خواهد بست . جانشيني يكي را براي ديگري خواهد پذيرفت. تسليم خواهد
شد و فردا كه مرد جقجقه فروش باز گردد با شوقي . شايد نه كمتر از شوق امروز . از پله ها پايين خواهد دويد
و بادكنك رنگي ديگري خواهد خريد.
از آسمان ديگر جز سياهي نمي توان ديد . ولوله اي خانه ي ما را گرفته است . همه خوشحال هستند . همه مي خندند
.در ميان صداي همه ي زنها صداي يك مرد را هم مي شنوم. مي كوشم گوشهايم را تيز كنم . اما صدايش در صداي جقجقه ي
خواهرم گم مي شود .
برادر بزرگم مرا به نام مي خواند . نگاه من روي گلهاي پژمرده مي ماند . در آينه به خودم نگاه مي كنم . من
غمگين نيستم . گذشته حقيقت نداشته است يا اگر داشته است توالي فراموشي پذير بادكنك ها و جقجقه ها بوده ا
است .
سرم را راست مي گيرم و به سوي نمايشگاه مي روم.....

spacer
powered by blogger