spacer

گلاره  و نارنج طلا

spacer

2/25/2003



دارم بر مي كردم از دانشكاه ....بهتره سرمو بندازم بايين . حتي ديدن ادمهاي اينجا خسته ام ميكنه . همه جا ادم .همه جا مغازه...
دستفروش .هاي و هو .هوي و هاي....مردان عحيب و غريب..لات هاي بي سر وبا.....بسر بجه هايي كه يا جسب زخم مي فروشند يا ادامس....
نكاهشون نمي كنم . فقط سرعتمو بيشتر مي كنم .كاش جاي راه رفتن بود .خيلي بايد حواستو جمع كني تا به كسي نخوري...زنهاي جادري نمي تونن خودشونو جمع و جور كنن.تا بتوني از كنارشون رد بشي جند ثانيه از زندكي عقب افتاده اي...اينجا همين نزديكي......توي يكي از اين خيابانها...
مي خوام برم اون طرف ميدان . بايد اتوبوس هاي برقي را ببّام.موتورها را و ماشين ها را...كسي نيست كه بياد اين طرفم...
خودشو بكنه سبر بلام..حالا كسي نيست سريع بياد طرف راست.....بهم بكه يواش!
....مغازه ها...-از اينجا لباس مي خره؟.....دكه ي روزنامه فروشي و اون مغازه كه هميشه از توش صداي موسيقي بي كلاس مياد...
غروبه ..فكرش رهام نميكنه...همه ي مردم انكار يك نفر هستند كه تكرار مي شوند....در صف سينما...بشت ماشين هاي ديوانه و خشم كرفته...در سركرداني بياده رو ها..يك نفر در هزار جهره مي كذرد.....صورتش را مي كاوم..تا به جشمانش برسم قالب مي بازد... - نه .او نيست.- خسته ام .اما ته دلم يه جيزي برق مي زنه.همين كه توي خانه كساني هستند كه منتظرمند كافيه كه احساس خوشبختي كنم.... جقدر از اينجا تا خانه راه دارم...
_نبايد ببيجم توي اين خيابون....._ نبايد ببيجم توي اين خيابون......مي بيجم توي اون خيابون- . اينجا ...جاي باي اوست؟
......جه شبي بود.حالا مي فهمم جقدر راهشو دور كرده بود.ساده بكم . اين كارو نمي كرد عجيب بود . كاش نمي كرد. كاش نمي اومد. اما خوب .اومدنش خوب بود .من خيلي جيزا تجربه كردم....حالا يك جيزي ته روحمه كه طعم عسل داره...عسل تلخ.
كجا دارم مي رم؟ تاكسي هاي هفت تير را بايد سوار شم؟يا برم توي اين خيابون و بكم مستقيم؟توي همون خيابوني كه....
_نه نمي شه تحمل كرد...اينجا رو...اصلا نمي شه.
_مهم نيست . كافيه دوستش داشته باشي. حرف مردم جه اهميتي داره؟......._جي درباره ام فكر ميكنن؟ مي كن خودشو به جي فروخت؟اينكه حالا او يه زماني منو دوس....ت....._ مهم نيست. همه جاي دنيا مثل همه.زمين بالا و بايين داره ولي بلند و بست نداره....
خيال خام....جي مي كي تو ....اصلش زير سواله -........
لعنت بر هر صدايي كه صداي باي تو نباشد....لعنت بر هر دانه برفي كه بي من و تو بر كوه ببارد.لعنت بر ثانيه هاي سنكين كلاس الكترونيك سه....لعنت بر هر ساعت سه و نيم روز شنبه اي كه بي تو بكذرد
... وعشق مساوي است با اشكهايي كه بي دليل و با دليل بايين مي ريزند......و عشق مساوي است با عشق . همين


باييز هفتادونه


2/17/2003



2/06/2003

هزار باره به راهم ، هزار باره به رنگ
منم ، نگاه كنيدم : هزار پاي دورنگ

هزار حزن حذر دار و هفت حرف حساب
بيا ببين كف دستم چه مانده گل يا سنگ
×××

نشانه هاي نهاني و بعد خط ، خط، خط
دو راه ممتد بن بست سوي شهر فرنگ

ميان اين دو سه خط راز آشنايي توست
به آن كبودي محضي كه كرده خود را رنگ

به هرچه گام دلش خواست كوك مي كندت
و با دوتار دو چشم تو مي زند آهنگ

تو چون عروسك چوبي ميان هلهله ها
و تور و پولك و سنجاق و گونه اي گلرنگ

نشسته اي و كنارت كسي كه مي خندد
همان كسي كه نهان كرده در كف اش دو فشنگ

شبي كه حنجره ات در طبق طبق آتش
هوار مي كشد و دست او به سوي تفنگ

تو ايستاده اي و آستين گريه ي تو
به دستهاي پر از درد كودكي دلتنگ

كه بندبند وجود به هيچ بند تو را
به بند مي كشد و مي كشد به سويت چنگ

×××
ببين كه در كف دستم چه مانده گل يا پوچ
چه مانده سرفه و خاكستر و كسالت و ننگ

و خاطرات چهل گيس هفت اقليمي
كه شد طلايه گر داستان ماه و پلنگ

مدد از آهن و گندم و بوي سرخ گلاب
...هزار باره به راهم ، هزار باره به جنگ


گلاره جمشيدي



spacer
powered by blogger