spacer

گلاره  و نارنج طلا

spacer

3/28/2003

نمي دونم . شايد اصلا نوشتن خيلي ساده تر از اينهاست . مگه حتما بايد اتفاق مهمي بيفته كه بخواي چيزي بنويسي . مگه فقط دليل نوشتن بايد چيزي مثل خودكشي دختر همسايه يا دزديده شدن ماشين اون يكي همسايه باشه ؟ مثلا من ميتونم همين امروز رابنويسم . همين امروز صبح كه پاشدم و يادم افتاد نبايد برم سر كار . همين براي احساس خوشبختي كافي بود كه نخوام راه بيفتم و اتوبان مدرّس را توي اين ترافيك برم پايين .
اصلا چرا برم سر كار ؟ حالا كه مي تونم بنشينم تو خانه و زبان بخونم ، پيانو بزنم يا اصلا بنشينم روي تختم و فكر كنم....چرا از صبح تا عصر برم تو يك شركت مسخره و واسه يك مشت آدم عوضي جون بكنم ؟ وقت واسه كار كردن زياده ولي براي ياد گرفتن و احساس آرامش ديگه هيچ وقت مثل اين روزها پيدا نمي شه . حالا مي شه مثل امروز صبح پنجره را باز كرد و نفس كشيد و گفت : بهار........بهار گونه ام را نوازش مي كنه .فكر مي كنم چرا مي گن بهار بر ميگرده . بهار كه برنميگرده . يه بهار ديگه مياد ..... جايگزيني يكي براي ديگري؟
چه خوب كه هوا گرم شده ... من عاشق گرما هستم ...حالا با اين حس خوب بهاري بايد نشست و يه چيزي نوشت . يه چيزي .... يه چيزي .... اما چي آخه .... يك خودكار و اين سررسيد آبي كه توش پر از چركنويسهامه و نمي دونم چرا مال سال هفتاد و هشته ....
بايد بنويسم ... از كي ؟ از چي ؟ ....آدم چرا تا مي خواد بنويسه هوس مي كنه يه چيز عشقي بنويسه ... يه چيز عشقي ..... عشقي ... بدبختي چيز عشقي هم ندارم .... يعني نه اينكه نداشته باشم ها ... آخه ... آخه ببين اصلا لزومي نداره بخوام در مورد تو چيزي بنويسم . من و تو از اولش هم هيچ ربطي به هم نداشتيم ... خودت هم اينو خوب مي دوني . برام هم مهم نيست كه اينهمه وقته كه ازت خبر ندارم . نمي خوام هم خبر داشته باشم . خيال هم نكن كه دلم برات تنگ شده .......!!؟؟ تنگ شده ؟ تنگ شده؟! ! تنگ نشده ؟ دل من براي تو تنگ نشده ؟!.....؟!!دل من ؟ دل من مگه مي تونه براي تو تنگ نشه ؟ مگه اصلا دل من اگه براي تو تنگ نشه دل منه ؟ .....مگه دل من همون موقع كه بهم زل ميزدي و من نگامو ازت مي دزديدم برات تنگ نبود ؟ مگه تموم وقتهايي كه تو باهام حرف مي زدي و من سرمو مي انداختم پايين دلم برات تنگ نبود ؟ ......مگه وقتي گفتم ديگه اين بازي بايد تموم بشه دلم برات تنگ نبود ؟ مگه وقتي بهم گفتي دلم برات تنگ مي شه دلم برات تنگ نبود ؟ مگه وقتي بهت گفتم دلم ديگه برات تنگ نمي شه ، دلم برات تنگ نشده بود ؟ .......مگه حالا ، حالا كه بهار اومده .... حالا كه توي اتاق من زمستونه .....حالا كه من سردمه و دارم مي لرزم .... حالا كه انگشتهام كرخت شده و ديگه تكون نمي خوره ..... دلم برات تنگ نشده ؟
بايد از فردا دوباره برم سر كار.!

spacer
powered by blogger