spacer

گلاره  و نارنج طلا

spacer

5/30/2003

بيگانه ها از نگاه كردن به چهره’ همديگر خسته نمي شوند. درد چشمها را مي سوزاند. دستها به ناچار به زير چانه ها چسبيده اند . آدمها با يك نفر حرف مي زنند و نگاهشان در چشمهاي يك نفر ديگر است . هيچكس با هيچكس نيست .
يك نفر مي گويد : - نور اينجا زياد است . يك نفر هم مي گويد : - تاريك است ، چشم ، چشم را نمي بيند .
مرد نگاهش مانند انسانهاي تب دار مبهوت و بي رمق است . مرد ديگر كه روبرويش نشسته است ، لبخند مي زند : - خوب مي گفتي......
- چه مي گفتم ؟...
...قصه’ كتاب را.....تو و يك نفر.....
.هردو از شيشه’ بزرگ به خيابان نگاه مي كنند
- -راستش، ميداني؟ قصه اي نبود، من.... چه بگويم؟
- -همان كه بود...
- -همان كه بود يك حادثه’ قشنگ بود . هنوز هم هست ، افسوس ما هردو عاقل بوديم . گاهي هم بايد ديوانگي كرد . نه؟
- -منظورت اين است كه....
- -منظورم اين است كه همه چيز حساب شده نيست. نمي تواند باشد.
پيشخدمت جلوي ميز آنها مي ايستد.
- -يك چاي و يك قهوه لطفا.
- -پس حالا تمام شده؟
-نمي دانم....چيزي شروع نشد كه تمام بشود.....چطور بگويم كه بفهمي .همه’حكايت براي من مثل يك رقص بود ،يعني هنوز هم هست.
- درست بگو بدانم چه شده
– - مي داني ؟ كار بهانه بود ، كتاب هم بهانه بود، ما همديگر را پيدا كرده بوديم.در اين زمان كه نام ديگر زندگي كردن گم كردن است، ما همديگر را پيدا كرده بوديم....
چشمهاي مرد ديگر را غم مي گيرد. سرش را تكان مي دهد...لبخند تلخي روي لبانش مي دود.
مرد فنجان قهوه را برميدارد و راست در چشمهاي او مي نگرد: - اين هيچ غم انگيز نبود.....نه غم انگيز نبود......
تراكم دود در فضا بيشتر شده ، چهره هاي خسته به روي هم مي خندند، نگاهها تهي و سرد هستند، يكنفر دردش را در قهقهه هاي گوش خراشش گم كرده است.
چند ميز آنطرفتر يك دختر چشم به زير دارد، ليواني را به بازي گرفته و يخها را در آن مي چرخاند . دختر ديگري كه روبرويش نشسته است سرش را پيش مي آورد و مي پرسد:
- يعني تمام شد؟ به كلي؟
دختر سرش را تكان مي دهد، نگاهش را از يخها بر مي دارد و به نگاه دختر ديگر مي دوزد: - بله ، تمام شد.

- چرا؟ اين تصميم تو بود ؟ ...يا......
- نميدانم كاش مي شد فهميد. ديوانگي هاي جواني ديگر ميّسر نبود...گاهي مرز ديوانگي و شهامت يكي است و من او هيچيك را نداشتيم....تمام حكايت مثل يك رويا گذشت.
– احمقانه است، چرا؟
نمي دانم . فرصت ها كوتاه بودند. ما هميشه مي ترسيديم . از ترس آنچه حقيقت داشت به آنچه حقيقت نداشت پنام مي برديم. چه حرفهاي پوچي بين ما گذشت....
– كجا همديگر را ديديد؟
– رفتم دفتر كارش....يكروز.....براي تهيه’ گزارش......

مرد دود سيگارش را به هوا فرستاد. چشمهاي تبدارش به خيابان خيره مانده بود:
– آمد....يكروز....من آنروز سخت گرفتار بودم....از برخورد آنروزمان چيزي به ياد ندارم،چرا شايد نگاهش براي چند لحظه’ كوتاه چشمم را گرفت. .....
– او باز هم آمد؟
– چند بار ديگر هم آمد، من بحث را تمام نمي كردم. گمان مي كردم مي فهمد كه من از اين كار منظوري دارم. اما بعدها گفت كه تا مدتها از اين حقيقت دور بوده.....
–عاشقش شده بودي؟ به همين سادگي؟
– به همين سادگي؟ منظورت از عشق چيست؟ من ماتم نگرفته بودم، گريه و زاري هم نمي كردم ، خيال خودكشي هم نداشتم. اگر عشق يك نياز كامل بلشد، بله، من به او احتياج داشتم. در نگاهش پذيرش بود و احساس گرم تمام مهربانيهاي خفته..مثل يك الماس.....من فكر مي كردم در پي كسي هستم كه هرگز به دنيا نيامده....او گفت انسان آنچه را مي جويد، يكروز، يكجا پيدا مي كند.اي كاش تا آنزمان تسليم نشده باشد......اي كاش صبر كرده باشد.
مرد ديگر سرش را تكان مي دهد: - مي فهمم ، اما اگر هرگز پيدا نكند.....

دختر لبخند محزوني كنج لبانش نشسته است:- نه، نه، باور كن .فكرش را هم نمي كردم....
– تو باز هم آنجا رفتي؟
– باز هم رفتم . خوب ، كارم اين بود. دومين برخورد ما هم در سردي و بيگانگي گذشت. اما مي داني،من احساس مي كردم با همه’ خودداري هايش نمي تواند مهرباني هاي وجودش را از من پنهان كند. زياد حرف زدن را دوست نداشت. اما به من كه مي رسيد حرف مي زد. صميمانه حرف مي زد و من مي فهميدم.
دختر براي لحظه اي ساكت ماند. انگار هيچكس آنجا نيست، چشمهايش را بست و باز كرد:- يكروز به من گفت "نمي داني يك زن صميمي براي يك مرد چه مي كند.. ميگوييد صميمي ترين زني كه در زندگي يك مرد هست مادر اوست، اما ديگر مادرها هم همدرديهاي صادقانه را از ياد برده اند.چقدر براي من مهم است كه حرفهايم را براي تو بگويم...
– او را زياد ميديدي؟
– نه، وقتي نبود، بهانه اي هم نبود. راهها و بيراهه ها با سيم خاردار از هم جدا هستند. ما در يك بيراهه به هم رسيده بوديم.در فرصتي سخت كوتاه و گذران و با نيازي به پاكي چشمه هاي كوه....احساس ما براي هم ، احساس دو آدم بيكار نبود.....بهانه اي براي گذراندن وقت نبود....در تندباد همه’ گرفتاري هاي زندگي و از پس غباري كه در فضا پراكنده بود ، ما به هم مينگريستيم.

مرد به فنجان خالي از چاي مينگرد و مي گويد: - خود را ملامت نمي كنم....زندگي من يك پاييز كشدار و ممتد بود....در انتظار بهاري كه مي دانستم مي آيد....در اين خاموشي زودرس و ملال آور...يك نفر چراغ به دست...نه....خود ِ نور....خود ِ خورشيد....
– اين را به او گفتي؟
– مدت زيادي طول كشيد...مي ترسيدم رهايم كند، مي ترسيدم ديگر به ديدارم نيايد.......اما يكروز .....همه چيز را به او گفتم.....

دختر گيسوانش را از پيشاني كنار زد: - من......مي خواستم از خوشحالي فرياد بزنم......اما ..... چند لحظه بعد....نگراني جاي همه چيز را گرفته بود......دلش مي خواست من حرف بزنم.گفت " حرف بزن"....حقيقت همان بود كه گفتم: " گفتنش با نگفتنش تفاوتي نمي كند، چيزي عوض نمي شود. اين يك معامله’ بي حساب است....ما به جايي نمي رسيم."....پرسيد: " آنها كه حساب مي كنند به كجا مي رسند؟ " .....حق با او بود. من انگار مجبور بودم كه حرفهاي احمقانه ام را تكرار كنم....انگار همه’ دنيا را به من بخشيده بودند اما درست در لحظه اي پس از مرگم....از حرفهايم چيزي نمي شد فهميد...جاي حيرت نبود....خودم هم نمي فهميدم. نمي شد......
دختر روي صندليش جابجا مي شود. صدايش خشك وگرفته است...: - نمي دانم چرا اينقدر به حقيقت اين احساس ايمان داشتتم....ما هيچيك در جستجوي درمان بيكاري ها و نيازهاي سردر گم و بي راه ِ جواني نبوديم......اما حالا مي فهمم اگر حقيقت داشت، به جايي راه مي برد......

مرد پيشخدمت را صدا مي كند: - يك فنجان ديگر لطفا....
– حرفش درست بود، به او گفتم تصميم با توست. از او خواستم فكر مرا نكند، من كه بچه نبودم...توانايي روبرو شدن با هر پايان ناهنجاري را داشتم...من ياد گرفته ام همه چيز را بپذيرم.....به من نگاه مي كرد.فقط نگاه مي كرد. ساكت مانده بود. دلم مي خواست بدانم به چه مي انديشد . به رويم خنديد.من درد آشكاري را كه مي خواست با خنده هايش بپوشاند دوست داشتم.

دختر به يخهاي آب شده’ توي ليوان نگاه كرد.....: - وقتي از او خداحافظي مي كردم ، گفت: "اين وداع هميشگي است؟ " .......من به خانه برگشتم. از آن شب تا كنون انگار در خواب راه مي روم.
مرد مي گويد: - از آن شب تا كنون انگار در خواب راه مي روم و در خواب زندگي مي گنم. نمي دانم چه شد.او ديگر باز نگشت. خودش همان شب آخر گفت: " وقتي بن بست ها پيش بيني شده هستند، توان راه رفتن در گامها خشك مي شود.....
خيلي سخت بود، اما كشنده نبود.....همه’ الماسهاي دنيا يكروز خاكستر مي شوند....
دختر مي گويد: سخت بود..........خيلي سخت بود..............
..دير شده است، نمي خواهي برويم؟
– چرا؟ چه عجله اي است؟
- نمي دانم، اينجا يك چيزي هست كه مرا اذيت مي كند. بهتر است برويم..... .

spacer
powered by blogger